تو کودکی مادرشا از دست داد..نگفت چرا.
سر شکاف برداشته پدرش رو دید..نگفت چرا.
جیگر برادرشو تو ظرف دید..نگفت چرا.
رفت کربلا..نگفت چرا.
18تا از برادرها و بچه هاشا کشتند..نگفت چرا.
سر برادرشا رو نیزه دید..نگفت چرا.
پیر شد..کمرش خم شد..شوهرش نشناختتش..تا آخر عمر گریه کرد..بازم سرش گرفت بالا گفت راضیم به رضات
وای خدا میشه منم یه بار تو زندگی مثل حضرت زینب بگم راضیم..؟
سر شکاف برداشته پدرش رو دید..نگفت چرا.
جیگر برادرشو تو ظرف دید..نگفت چرا.
رفت کربلا..نگفت چرا.
18تا از برادرها و بچه هاشا کشتند..نگفت چرا.
سر برادرشا رو نیزه دید..نگفت چرا.
پیر شد..کمرش خم شد..شوهرش نشناختتش..تا آخر عمر گریه کرد..بازم سرش گرفت بالا گفت راضیم به رضات
وای خدا میشه منم یه بار تو زندگی مثل حضرت زینب بگم راضیم..؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر