۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

شعری از سیمین بهبهانی در پاسخ به م.الف

شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند
در این خط جمله را بیــجا نشـاندی ‏
سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا
به نان و آب مجــانی کشــاندی
از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود
هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی
سخن هایت ز حکمت دفــتری بود
چه کفتر ها از این دفتر پراندی
ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش
سلامـی هم به میــمون میرساندی

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

شعری از مرحوم آغاسی-حج می رویم کج می رویم

دلخوش از آنیم که حج می رویم       غافل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا می رویم            او که همین جاست کجا میرویم
حج به خدا جز به دل پاک نیست ؟   شستن غم از دل غمناک نیست ؟
دین که به تسبیح و سر و ریش نیست   هر که علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب     شب همه شب ناله و امن یجب

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

سخنانی از بزرگان

سخنانی زیبا از بزرگان


ارزش یك زندگی، در تاثیری است كه بر دیگر زندگی ها می‌گذارد. (رابینسون)

اگر از پیش بدانی كه شكست غیرممكن است دست به انجام چه كاری می‌زنی؟ (شولر)

تنها چیزی كه باید از آن ترسید خود ترس است. (فرانكلین دی)
گشاده دستی والاترین تجلی قدرت است. (ویوین)

بدان كه تو از دید خداوند پنهان نیستی. پس بنگر كه چگونه هستی. (امام جواد(ع))

اشخاصی كه هرگز وقت ندارند آن‌هایی هستند كه كمتر كار می‌كنند. (شوپنهاور)

خوشحالی مومن در سیمای اوست و اندوهش در قلبش. (امام علی(ع))

انسان كامل كسی است كه زندگی را به دست خود بسازد. (شوپنهاور)

آرامش فكر، بزرگ ترین خوشبختی است.(بودا)

دختری که خدا از او عکس می گرفت

دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌كرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می‌شد.
زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید: چكار می‌كنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترك پاسخ داد: من سعی می‌كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می‌گیرد!
باشد كه خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی كنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نكنید!

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

برگی از معجزات علی ( ع )-تقسیم 17 شتر

شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش او وصیت کرد: من 17 شتر و 3 فرزند دارم

شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم نصف انها را و فرزند دومم یک سوم انها را و فرزند کوچکم یک نهم مجموع شتران را به ارث ببرند
وقتی که بستگانش بعد از مرگ او این وصیت نامه را مطالعه کردند متحیر شدند و به یکدیگر گفتند ما چطور می توانیم این 17 شتر را به این ترتیب تقسیم کنیم؟
و بعد از فکر کردن زیاد به این نتیجه رسیدند که تنها یک مرد در عربستان می تواند به انها کمک کند
بنابراین انها به نزد امام علی رفتند تا مشکل خود را مطرح کنند
حضرت فرمود: رضایت میدهید که من شترم را با شتران شما اضافه کنم آنگاه تقسیم بنمایم. گفتند: چگونه رضایت نمی دهیم. پس شتر خویش را به شتران اضافه نمود و به فرزند بزرگ که سهمش نصف شتران بود، نه شتر داد. به فرزند دوم که سهمش ثلث شتران بود، شش شتر داد و به فرزند سوم که سهم او یک نهم بود، دو شتر داد و در اخر یک شتر باقی ماند که همان شتر حضرت بود.